حكيم زجاجى

143

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

حكايت شنيدم برون زاين كتاب * كه حجاج اسلام داند عذاب ( ؟ ) يكى روز در كشتن و گيرودار * ببردند بسته برش ده هزار 155 بدانديش در پيش كرسى نهاد * نشست از بر كرسى آن بدنژاد بفرمود تا ده ز دژخيم دون * چو شمشير و چون نيش برنده‌خون به كين تيغ‌ها را برون آختند * سران را به‌پاى اندر انداختند يكان و دوكان را بريدند سر * فكندند چون كوه بر يكدگر چو بشنيد آواز بانگ نماز * مصلى بيفكند بدرگ بساز 160 چو فارغ شد از فرض بر جاى تيز * بفرمود از راه كين و ستيز كه تا باز خون سران ريختند * ز خنجر به خاك اندر آميختند چنين تا برآمد نماز دگر * همه خاك ره گشت خون جگر نبد مانده زآن بنديان پس كسى * فرو داده بودند از ايشان بسى از آن بسته و خسته گردن‌كشان * يكى را ببردند ده تن كشان 165 چو سياف آهنگ آن مرد كرد * به حجاج گفت اى سپهر نبرد اگرچند ماراست ، بىمر گناه * ز خون خاك شد لعل ، بر روى راه كجا رفت عفو تو اى بىنظير * بترس از خداوند فرد و نصير يكى را ز ما عفو بايست كرد * نبايست خون دل خلق خورد كه تا از تو نيكى پديد آمدى * يكى بند ما را كليد آمدى 170 چو بشنيد حجاج گفت از فراز * تفو باد بر مردم بىنماز نبد بيشتر زاين يكى را زيان * كه گفتى سخن پيش من در زبان بدين نيكويى كاين سراينده گفت * هنر ( ؟ ) كرد پيدا نشد در نهفت يكى را زبان‌آورى سر دهد * بزرگى و ديهيم و افسر دهد يكى را زبان سر ببرد ز تن * به هنگام بايد كه گويى سخن 175 خنك آنكه داند سخن ياد كرد * كسى را كه [ دربند ] آزاد كرد از ايشان صد و سيزده مانده بود * وز آن ديگران خون دل رانده بود چو حجاج آن قوم را كرد شاد * نكشت و رها كرد و آمد چو باد نهاد از بر خاك سر بر زمين * همىكرد بر كردگار آفرين همىگفت كاى پاك‌پروردگار * تو دانى نهان من و آشكار 180